مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

480

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ابو السعادات آن كتاب همىبرد تا بنزد ملك شد . ملك را ديد كه مىگويد : اى وزير ، مرا خاطر از بهر داماد مشوش است . ميترسم كه عرب ، او را بكشد . كاش ميدانستم كه او بكدام سوى رفته تا با لشگر از دنبال او مىرفتم و كاش او مرا از سفر خود آگاه كرده بود . وزير گفت : خدا زندگانى ملك را دراز كند كه بعجب غفلتى درافتاده . اى ملك ، بزندگانى تو سوگند آن مرد دانست كه ما از كار او آگاه گشته‌ايم . بدين‌سبب از رسوائى هراس كرده ، بگريخت . او مرديست نصاب و كذاب . ايشان در اين گفتگو بودند كه فرستادهء معروف داخل شد و زمين بوسيده ، ملك را بدوام عزت و نعمت دعا گفت . ملك پرسيد : تو كيستى و حاجت تو چيست ؟ ابو السعادات جواب داد : من بريد داماد توام كه او خود با بارها همىآيد و كتابى با من بسوى تو فرستاده و آن كتاب اينست . ملك ، كتاب گرفته ، بخواند . ديد كه بعد از سلام و تحيت نوشته است كه : من با بارهاى خود همىآيم . تو با لشگر باستقبال من بدر آى . ملك رو بوزير كرده ، گفت : خدا روى تو سياه كند كه چه بسيار مذمت داماد من ميكردى و او را كذاب و نصاب همىگفتى . اينك او با بارهاى خود رسيد . آنگاه وزير از خجلت و شرمسارى سر به زير افكند و گفت : اى ملك ، من اين سخن نگفتم مگر به سبب اينكه آمدن بارهاى او دير كشيد و من بتلف شدن مال تو بيم داشتم . ملك گفت : اى خائن ، در وقتى كه مالهاى او ميرسيد ، مال من چه مقدار داشت ؟ كه او عوض مال‌هاى من زر و گوهر بسيار ميداد . پس از آن ملك فرمود كه شهر را بيارايند و خود نزد دختر خويش رفته ، او را از آمدن شوهر و آوردن بارها بشارت داد . دختر ملك از اين حالت در عجب شد و با خود گفت : آيا پدرم مرا استهزا مىكند و يا اين سخن از بهر امتحان من مىگويد ؟ كه از من در حق شوهر ، تقصيرى سر نزد . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما على مصرى بازرگان چون زينت شهر بديد ، از سبب آن سؤال كرد . گفتند : معروف بازرگانان ، داماد ملك همىآيد و بارهاى خويش همىآورد . على مصرى گفت : سبحان اللّه . اين چه واقعه است ؟ كه معروف از زن خود